shahname picture
shahname picture
shahname picture
shahname picture
shahname picture
shahname picture
محمد کوسج

محمد کوسج

شمس‌الدین محمد کوسج شاعر قرن هشتم هجری قمری است که از زندگی وی اطلاعات زیادی در دسترس نیست و بخش کهن منظومهٔ حماسی «برزونامه» مشتمل بر حدود ۴۲۰۰ بیت به وی منتسب است. برزونامه در اصل دو منظومهٔ جداگانه درباره داستانهاى برزو بوده که هر بخش از آن توسط شاعرى به نظم درآمده است. گویا در قرن دهم هجرى شخصى این دو بخش را به یکدیگر پیوند مى‌دهد و از آن داستانى بلند مشتمل بر ۳۳۰۰۰ بیت به وجود مى‌آورد. برزو پسر سهراب است که پس از مرگ سهراب از شهرو زاده مى‌شود و در جوانى بى‌آنکه به نژاد خود آگاه باشد به تحریک افراسیاب با سپاهى عظیم به ایران مى‌آید و با نیاى خود رستم نبرد مى‌کند. سرانجام در یکى از نبردها نژادش شناخته مى‌شود و جنگ و ستیز به صلح و دوستى مى‌انجامد. این کتاب در بین منظومه‌هایى که بعد از شاهنامه سروده شده‌اند موفق‌تر بوده است به‌طورى که برخى از نسخه‌برداران از قرن نهم به بعد بخشى از آن را به دست‌نویسهایى از شاهنامه الحاق کرده‌اند. برخى کتاب برزونامه را به شخص دیگرى به نام ابوالعلاء عطاء بن یعقوب کاتب مشهور به عطایى رازى نسبت مى‌دهند. ابوالعلاء، عطاء بن یعقوب، از شاعران دربار غزنویان و معاصر مسعود سعد سلمان است. وى در سال ۴۷۱ هجری قمری وفات کرده است. در منابع اظهار نظر دیگری نیز وجود دارد که بخش دیگر برزونامه را سرودهٔ شاعری از سدهٔ دهم هجری به نام عطایی می‌داند. در دستنویس کتابخانه کمبریج از برزونامهٔ کهن، یک بار در پشت برگ اول و بار دیگر در پایان منظومه، به نام گویندهٔ آن تصریح شده است. عبارت پشت برگهٔ اول چنین است: «کتاب برزونامه، تصنیف مولانا شمس‌الدین محمد بن احمد میر بن محمد میر خم...» و عبارت پایانى منظومه، این‌چنین است: «تمام شد کتاب برزونامه از گفته مولانا شمس محمد کوسج...».

تولد:نامشخص

تاریخ تولد:760

وفات:نامشخص

تاریخ وفات:790

چنین خواندم از نامه باستان

که بنوشته بودند از راستان

که چون گشت سهراب از شیر سیر

به مردی کمر بست گرد دلیر

ز هم زادگان سر به پروین کشید

چنو چشم مردم به مردی ندید

به ده سالگی ساز میدان گرفت

کمان و کمند دلیران گرفت

چو شد بر دو هفته ورا سال راست

ز چرخ برین سرش بگذشت خواست

به جز اسب هرگز نکرد آرزوی

چنین بود کام یل نیک خوی

فسیله به شنگان زمین داشتی

گله اندر آن جای بگذاشتی

یکی روز نزد فسیله رسید

حصاری بدان کوه و آن دشت دید

کشیده بر افراز کوهی بزرگ

کزو خیره گشتی دو چشم سترگ

یکی مرغزاری به گرد حصار

همیشه بدی سبز آن جویبار

خوشش آمد آنجای آمد فرود

همی داد نیکی دهش را درود

به چوپان بفرمود کاسبان بیار

یکایک گذر کن در این مرغزار

در این بود سهراب کز روی دشت

یکی ماه پیکر بدو برگذشت

به رخساره ماه و به بالا چو سرو

رخانش به سرخی به سان تذرو

یکی مقنع سرخ در پاکشان

چو طاوس رنگین بدو در نشان

ابر پشت بنهاده یک سبوی

خرامان همی رفت نزدیک جوی

چو سهراب او را بدیدش زدور

هم اندر زمان شد به دل ناصبور

به یک چشم کز دور او را بدید

دلش مهر و پیوند او برگزید

بجنبیدش آن گوهر پهلوان

بر آن سروبن دلبر مهربان

بفرمورد کآرید او را برم

بدان تا یکی روی او بنگرم

برفتند پس چاکران نزد اوی

ببردند او را بر مهرجوی

چو سهراب شیراوزن او را بدید

به دل مهر او در زمان برگزید

بدو گفت ای ماه نام تو چیست

که نامت کدام و نژادت زکیست

همانا که خواری تو بر چشم شوی

که بر دوش گیری ازین سان سبوی

ورا چون دهد دل که آیی برون

چو تابنده ماه و (چو) سیمین ستون

به دیان که گر تو بدی آن من

فدای تو بودی تن و جان من

چو آن خوب رخ این ازو بشنوید

به چشم و کرشمه بدو بنگرید

زنان را چنین است آیین و خوی

تو زایشان ره پارسایی مجوی

بدو مهربان شد به دل در زمان

بدو گفت کای نامور پهلوان

مرا نام: شهرو، پدر: شیرگیر

همه سال نخجیر گیرد به تیر

از آنگه که گشتم ز مادر جدا

به رنجم من از دیو ناپارسا

پدر پروریده ست و گردون مرا

چنین کرد تقدیر فرمانروا

کنون چند روزست تا رفته است

گذرگاه نخجیر بگرفته است

چو بشنید سهراب بر پای خاست

دلش با هوا گشت درکام راست

ز بیگانه خیمه بپرداختند

به بازی دو بازو برافراختند

سرانجام سهراب شد چیره دست

بدان ماه رخسار چون پیل مست

برون کرد شمشیر کام از نیام

که شهرو نیامی بد از سیم خام

چو زآماجگه تیر بیرون کشید

ز خون تیر آماج چون لاله دید

بدو گفت با مهر دیان بدی

ازیرا به سختی چون سندان بدی

زمانی در آن کار اندیشه کرد

حکیمی و مردانگی پیشه کرد

یکی لؤلؤ شاهوار ثمون

بدو داد کای سرو سیمین ستون

بگیر این گران مایه در یادگار

نگه کن که تا خود کی آید به کار

بر آنم که تو بارداری زمن

همانا که فرزند آری زمن

چو هنگام زادن فراز آیدت

بدین پاک مهره نیاز آیدت

اگر دختر آری به هنگام شوی

به مویش درون باف و زو نام جوی

وگر پور جویای یاران کند(؟)

بدان گه که آهنگ میدان کند

در آویز از تارک ترگ اوی

چو آید به میدان کین جنگ جوی

بدادش بسی گوهر نغز نیز

ز دیبا و زر هرگونه چیز

درین گفت وگو بود کآمد برش

سواران ترکان و هومان سرش

پیام شهنشاه افراسیاب

فرو خواند بر وی کردار آب

چو بشنید سرخاب شادی نمود

بر آن لشگر گشن فرمود زود

که بندید بار و بسازید کار

که من رفت خواهم سوی کارزار

بگفت این و برسان باد دمان

به اسب اندر آمد هم اندر زمان

بیامد سپه را به ایران کشید

چنان بود کارش که گوشت شنید